بدون عنوان1 - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:36
تنها فرد قابل تشکر کردن این روزا هاینریش بله. برای نوشتن عقاید یک دلقک.
فارست گامپ - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:36
جنی من نمیدونم مامان درست می گفت یا اینکه حق با ستوان دن بود من نمیدونم که هرکدوم از ما یه سرنوشتی داریم یا اینکه بطور کاملا تصادفی با وزیدن یه نسیم جابجا می شیم اما فکر میکنم شاید هردوی اینها باشه شاید هر دو در یک زمان اتفاق می افتند دلم برات تنگ شده جنی... مامانم همیشه میگفت زندگی مثل یه جعبه شکلا...
بعد از تو مو و بند کفش؟؟هرگز...هرگز... - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:36
دقایقی پیش یاد آقای ش. افتادم.که میتونم قسم بخورم غیر اون تاحالا هیچکس انقدر رنگ موهاش به رنگ بند کفشش نیومده.و نخواهد آمد. آقای ش. میخوند: هرشب اندیشه ی دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر بامدادان که برون می نهم از منزل پای حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر درواقع موضوع دیگه ای منو ی...
هومم - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:36
الان تو یه وبلاگ خوندم که وقتی چیزی گم میشه و ما میدونیم هرچی بگردیم اون "چیز" پیدا نمیشه و بازم میگردیم،واسه پیدا کردن اون نیست که میگردیم.واسه اینه که چندباره و چندباره خودمونو واسه گم شدنش سرزنش کنیم.
یه جور خامه ای پف پفی - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:35
خیلی حس فوق العاده ای دارم از اینکه اونجا بودم.و خیلی خوشحالم.عالی بود این صدا.که میپیچید تو همه ی خیابون و اطراف.به شدت آروم.به شدت شیرین.حس شیرجه زدن تو آبی_لیمویی رو داشت.
میتونست کمتر جادویی باشه؛میتونست! - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:35
دارم پرت میشم.بس که خوبه. ولی با سر رفتن تو یه دیوار شیشه ای نه. دیوارای شیشه ای از اینجا معلوم نمیشن. پرت شدن خوبه. خوب بودن خوبه. کاش بشکنن این دیوارا.
آتش گرفتم گفتم نظر کن سر بر نکردی - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:35
درماندگی رو کی تجربه کردم؟رو صندلی ردیف چهارم همایش شات.خیلی حس افتضاحیه که بفهمی هیچ کاری و مطلقا هیچ کاری از دستت برنمیاد.فکر کنم اولین بار بود که این حس رو داشتم.برای اتفاق بد پیش اومده،من هیچ کاری نمیتونستم بکنم.نمیتونستم برگردم عقب،حتی نمیتونستم فکر کنم کاش بیشتر تلاش میکردم.من تا سرحد متلاشی ش...
خونه ی ما دوره دوره... - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:35
نمیتونم بیشتر از نیم ساعت کتاب* بخونم. نمیتونم تحمل کنم مجید دلش برای ایرج تنگ شده باشه.حتی نمیتونم بیام اینجا بنویسم. خیلی آشوب طوره همه چی. فقط میتونم به صدای کمانچه فکرکنم. *فریدون سه پسر داشت.
Numb - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 21:35
من نمی توانم باور کنم.فکر می کنم همه اش خواب میبینم.آخر چطور ممکن است؟مگر می شود از دیوار ها عبور کرد،یا از آب گذشت و خیس نشد؟!ما تمام این کارها را کردیم،حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم._ احمق!ما مرده ایم. "رسول یونان"

برچسب‌های مرتبط

فارست گامپ | فارست گامپ دوبله فارسی | فارست گامپ دانلود | فارست گامپ+زیرنویس | فارست گامپ نقد | فارست گامپ دیالوگ | فارست گامپ دانلود فیلم | فارست گامپ کتاب | زیرنویس فارسی فارست گامپ | دانلود کتاب فارست گامپ